سیاوش مهرورز

زخم چرکهای دل من

اسباب بازی

هر وقت مرا با کسی می دید ...

به زمین و زمان فحش می داد...

از کودکی دوست نداشت...

کسی با اسباب بازی اش بازی کند!

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بعد از تو

بعد از تو...

            این لبها...

                       فقط غذا می خورند...

                                             نه می بوسند...

                             نه می خندند...

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تب

تو پرواز کردی و کار زمین ام لنگ ماند

رفتنت بی بازگشت زمانه ام دلتنگ ماند

 

تو کجایی که ببینی قهرمان ات قهرمانده

تو در آغوش خدا و اینجا تب در شهر مانده

 

باید دستم را به دستت زنجیر می کردم

نباید با همه قهر جوانی ام را پیر می کردم

 

باید از رفتن ات تا باز آ مدن ات هر لحظه پیر شد

پشت هم طاعون سر کشید از زندگی سیر شد

 

دیدنت در خواب،حتی با کابوس هم طعم عسل داشت

باروت برای همه طعم جنگ برای من طعم غزل داشت

 

غزل از بی گناهی آنکه متروک ماند و آنکه ترک کرد

آنکه در تب بعد سالها قهر و آه مادرش را درک کرد

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

یک لقمه سپاس!

به کدام لبخند یادت کنم ، که یادت نرود از یادم


تا کجا بنده ی بند بر لب ات باشم که واق واق سگانت به گوش آبادی من نرسد؟


توبه اگر، کم کافرم


توبه اگر، بی یاورم


توبه اگر، ااین لکه ها


گل گلی کرده دامنم


گوش دادی کر شیم؟


هوش دادی خر شیم؟


تن دادی فلج شیم؟


پا دادی فلک شیم؟


چشم دادی کور شیم؟


دین دادی دور شیم؟


عاقبت از دیدن یار ، به توبه مجبور شیم؟!


سپاس که دلچسب تربن عشقها ، پر توبه ترین آنان بوده اند


من اگر عاشقت باشم ، توبه عاقبت زنجیری به پایم میشود


پس همین یک لقمه سپاس را میدهم


تا نه تو مانی و نه عشق و نه گناه!


 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فهمیدم

فهمیدم،

بعد از بیست سال و اندی،

اینجا،

           آدمها، 

                       آدم،

                                نیستند.....

 

   + سیاوش مهرورز ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آب، بابا، نان، نداشت

آب ، بابا ، نان ، کمبود

چشمهای بابا ، تندیسی از  غم بود

آّب‌ ، بابا ، نان ، نداشت

بابا مرد ، ((از بس که جان نداشت))

آّب ، من ، مامان ، گریان

گشنه ، روسپی ، مامان ، عریان

آن مرد ، باداس ، مامان ، بی جان

یتیم خانه ، من ، کلاسِ ، گیجان

کاش ، بابا ، هنوز ، جان داشت

زندگی ، لبخند ، هنوز ، جریان داشت

 

................

سیاوش مهرورز

 

   + سیاوش مهرورز ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ابر و باد و .....

ابر و باد  و  مه  خورشید  و  فلک  در  کارند

تا  تکه  نان  بیاتم ، را ، از  کف  من  بردارند

تا نکند من  کمی  خوش باشم ، زیادی سیر شوم

به چنگم چنگ می زنند که مبادا زندگی کنم و پیر شوم

در  دنیایی  که  دارا  دریا  را  دزدیده  است  با  دشنه

چه فرق می کند؟ شیر خواره ات سیراب بمیرد یا تشنه؟

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بی وفا

عاقبت   روزی  دلم  از دست  دلت   خواهد  مرد

                    تن  بی جان   مرا   مرگ  از نظرت  خواهد   برد

قلب در دست گرفته ای به صورتم سنگ  می زنی

                    وقتی که  منت  نیستم  ساز  خوش آهنگ  می زنی

قلب من با طعنه هم می شکند  این همه سنگ چرا

                    این همه زخمه زدن چنگ زدن بر این دل تنگ چرا

نفسم  کند  شده ظالم  دگر طاقت ایثار ندارم اینبار

                    رمق حیله و نیرنگ تورا وقت سنگسار ندارم اینبار

روزگاری   روزگارم  چشم  به راهت  مانده بود

                    کسی  برای  لبخند  زدنت عاشق و رامت مانده بود

مرا  انکار بکن  اکنون  گرچه  مرا یادت  هست

سیاوش مهرورز

 

 

هانی نواصری ، بسیار متفاوت، و زیبا، کاری ارائه کرد که من بی اندازه شاد شدم،

گرچه می گوید این ضبط ، ضبط خانگی است و ماکت کارش می باشد ، اما من 

حیف ام آمد که شما نشنوید این زیبایی را

آهنگ ساز ، تنظیم کننده ، نوازنده : هانی نواصری

خواننده: هانی نواصری

با شعری از : سیاوش مهرورز  

 

دانلود      

   + سیاوش مهرورز ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من به معجزه ی قانون عشق ایمان دارم ، حتی اگر تا ابد خیانت کنی!

من به معجزه ی قانون عشق ایمان دارم ، حتی اگر تا ابد خیانت کنی

به مظلومیت بی دین های دنیا دیانت دارم، حتی اگر هر روز قیامت کنی

من دشنه ی جلادهای قناری کش را، با ساییدن بر گلوی خویش کند کردم،

تا تلاش کنم بهار از قحطی آواز قناری های شاد ، یتیم زاد نماند هرگز.!

کسی از بریده شدن گلوی آواز خوانش این گونه آواز آزادی را خنده وار زجه نخواهد زد،

گله ای از بهار نیست،

جز دوری اش ، جزآغوشی که هرگز محکم نشد،

جز دستان نحیفی که از لمسشان می هراسیدم.

فانوس اندوه در دست ، طوری یلدای چشمانت را پرسه می زنم، که از عطشم ، خدا

عطش نامه ، عشق نامه ، شوق نامه ای تازه تر نازل کند.

و لیلة القدری دوباره آفریند ، تا آنان که بویی از احساس نبرده اند تقدیسش کنند.

آنان به ستایش چشمهای تو می آیند نا خواسته و من سالهاست فانوسم روشن مانده

و ای کاش کسی برای تسلی خاطرم هرگز دعایی هدر ندهد.

چرا که استجابت دعا بهانه است ،

من فقط از طرز صدا کردن اسمم با لبانت تسلی میابم

و دعا می کنم ، دعایت ، که نام مرا در خود گنجانده ، هرگز به ثمر ننشیند.

استجابت نمی خواهم ....

بهانه تکانهای مقدس لبان توست که نام این محتاج به دعا را تکرار می کنند.

می دانم ، می دانم بخشاینده هستی.

که می توانم با فانوس اندوهم ، یلدای مقدس چشمانت را پرسه باران کنم.

پس ببخش .....

کند شدن دشنه ی جلادهای قناری کش ، با گلوی این آواز خوان قهرمانده از

خوشبختی را، ببخش.....


-سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سلام!

از پشت پنجره ی پر اعتدالت، تا همانجا که روزگار امن من است،

از سحر ، از سپیده دم گمشده در خیالبافیم،

آنجا که مادرانه ات با توهمی همیشگی آغاز می شود و تا التماس گندم زارها که

ملتمسند به تحمل بدوش کشیدن دشواری قامتت...

که شاید روزی با بهشت مقایسه شوند.

به شیرینیه لبان کودکان گل فروشی که مدتهاست پشت چراغ قرمز زندگی، دست و

پا می زنند

به نرمی نگاه شیر زنان کُرد.

از بالکن معراج تا استواریه باور نکردنیه نیلوفران تشنه به نوازش و محبت بیدریغ،

مرداب هایی که همیشه فکر میکردم بی ثمر هستند.

از روسپی گری بی منت باد که همه برهنگان را ارضا کرد، بی هیچ مزدی،

تا نبرد گلهای عاشق تب کردن قطب جنوب ، برای اثبات خوش عطریشان،

و تا آخرین تکه ی احساس که موریانه ای پیر ذخیره اش کرده،

که مبادا روزی نسلش منقرض شود.

و تا آخر آنجا که در بودنش شکی نیست و من هرگز نخواهم دید

و نخواهم فهمید

همه و همه احساسیست که از اولین سلامت در روح من شکل گرفت،

سلام!.....

سیاوش مهرورز

 

   + سیاوش مهرورز ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای قاتلینم

سلام من بر مادران فاحشه ....     که هیچ ناسزایی نمیتواند لکه دارشان کند

سلام من بر دخترانی که عفتشان از تجاوز فرار نتوانستن کرد

سلام بر مادری که کودکانش را بیرحمانه کشت

سلام بر بدهای زمانه ام

بر بی عشق ها ی روزگارم سلام

سلام بر قاتلین شاعر مست

سلام بر بند و زندان و هر جلادی که اکنون از ته دل خوشبخت است

سلام بر نفرت انگیزیه مرده خوار کلاغ های زشت

سلام بر خائنین ، دروغ گویان ، دزد ها ، زور گویان ، بر آرزومندان بهشت

سلام بر کسانی که از این سلام های من دلچرکین خواهند شد

سلامتان میگویم و منتظر روز گاری.....،

روزگاری دیگر که خود شما جلاد و دزد و بد خواهید شد

                                              و

به کشاکش طناب دار بر گردن من که سالها بر عشق سلام کرده ام، خواهید خندید

این سلام ها را از من پذیرا باشید نازنینان

که وقتی یک نفس کش ار دنیایتان کمتر شد ، نگویید نه سلامی کرد نه وداع

سلام من بر دوست داران امروزم و شهادت دهنده گان محکومیت من به اعدام ، در زمانه

ای که مرگ دوستشان بر عزتشان فزونی خواهد بخشید

مخصوصا سلام من به تو ....

به تو که اکنون میفهمی چه میگویم

و تو ...

که فکر میکنی در لحظه مرگم خواهی مرد ، خود تو چهار پایه را از زیر پایم برمیداری

و خود را مجاب میکنی که حقش مرگ بود

آری حق من مرگ برای لبخند زیبای توست

چهار پایه را خودت بکش تا فدای تمام لحظه های رفته بر بادم شوم

سلام بر قاتلین من!

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روح ستایشگر سیاوش مرده تو راحت نفس بکش

روح ستایشگر سیاوش مرده ، تو راحت نفس بکش

مرغ عشقش را سیاه و زشت قامت در کنج قفس بکش

کسی شک نکرده بانو، خار را گل، زمین را ماه بکش

تا کسی شک کرد ، گریه کن بغض کن از ته دل آه بکش

آه تو دل کفتار را هم بدرد آورد ،  خورشید را دق داد

گلوی آواز خوان مرابرید ، به من درس تا ابد هق هق داد

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گنجشگک اشی مشی جای تو بر بام خانه ی ما خالیست

سرمان داغ بود، روحمان سرخوش

 قدمی میرفتیم، زیر لب می خواندیم:

  گنجشگک اشی مشی ، لب بوم ما مشین ، بارون میاد خیس میشی ، برف میاد

  گوله میشی ، میوفتی توحوض نقاشی

  گنجشگک اشی مشی، اگه باز گذرت به طلسم دیار ما افتاد ،

  من بلند خواهم خواند:

  گنجشگک اشی مشی، لب بوم ما بشین

  شاید باز هم بارون بیاد، شاید بازهم برف بیاد

  بکشیم یک حوض نقاشی

  گنجشگک اشی مشی ، لب بوم ما بشین

 

خودم بجات خیس میشم

  خودم بجات گوله میشم

  میپرم تو حوض نقاشی

  گنجشگک اشی مشی ، تورو به جانِ دل من ، تورو به مرگ سهراب ، اگه باز

   گذرت به پشت بام ما افتاد، با خیالی راحت ، لب بوم ما بشین

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

زندگی زیباست

گاهی دفترت را باز کن  بنویس زندگی زیباست!!

بعد، بخند!

یک خط پایین تر، بنویس یک نفر عاشقم ماندست هنوز!

بعد، بخند!

یا ادامه بده، بنویس، تا شقایق هست زندگی باید کرد

بعد، بخند!

خنده دار نیست؟!

 من هر شب به تو فکر میکنم وهمین خنده دارها را می نویسم

و بلند بلند می خندم 

تو هم.....

به خنده های من بخند مثل روزگاری که دوستم میداشتی

 

سیاوش مهرورز

عکاس: مهدی مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کاش من یک زن بودم ، یک زن ایرانی

  شعروشاعریم پیشکش

بریده شدن گلوی آواز خوان من از نوحه هم پیشکش

 اسب شاهزادگی ام ، نام بی گناهم ،دست های باغبانی ام پیشکش

افتخار فتح رم ،شیون و زجه ی از دست دادن قم

غرورم، سینه ی ستبرم در جنگ شعله ی شمع با طوفان هم پیشکش

در کولاک جنگ کند شدن شمشیرم فدای سرت

فدای رو سری ات در باد

من نه مسیح نه آدم نه یک آزاده مردم

من نه بلوچ نه بودایی نه قهر کرده از ورشو در عزای چند ساله ی لهستانم

شرطت چه یا روسری یا تو سری باشد، چه گرما زدگی از تن کردن چادر

  سیاه ، سیاه

  در دم کردگی اهواز و چه مادری داغدار ، چه زاینده ای پر درد دختری که

 پدرش از دختر دار شدن بیزار است

شرطش هر چه که می خواهد باشد

اگر کلفت همیشگی اندیشه ی مسموم که هیچ از لطافت نمی فهمد

چه مادری سینه ستبر کرده از خشم پدری که کودک آزاری را تفریح می داند

مادری که عمریست یا می سازد یا می سوزد چون از اینکه حق طلاق ندارد

مردش عاشق شلاق بازی شده

چه انگشت نما در هر جمعیت به تهمت فاحشگی و چه سیلی خورده از پدر به

 جرم راه رفتن با معشوق

و چه گرفتار در چنگال برادری که همیشه حق دارد به زبان سرخ صورتیت از

سیلی حرف بزند

و به هزار شرط بدتر از این

من آرزو داشتم یک زن باشم

یک زن ایرانی

 


سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من چترم را گم کردم

  این روزها دل دلداده ات را بی دلیل دور می زنند

دو رویی را دوای دل دردمند این دیوانه میدانند

قلاده بر گردن این احساس سگی، انتظار وفا دارند !....

دلواپست این روزها دستش پر از بوسه های سوزناک سیگار است

دلواپست پستی ات را هرگز نمی آموزد بی ثمر داد نزن

اما دلواپست خواهد ماند

من چترم را گم کرده ام، اما باران را هم گم کرده ام

تمام آینه هایی که روزگاری آینه ی لبخندم بوده اند را هم گم کرده ام

من تمام زخمهای چرک قلبم که از احساسم به تو بوده را تحمل می کنم

اما باور کن، من تا ابد خوشبختیم را گم کرده ام

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یک بوم و دو هوا!

یک بام و

دو    سه      چهار     و گاهی نیم از آسمان هوای توست

و بی هوا مرا دفن کردنت در عمق بی خیالی

بی خیالی     بی خیالی    

خیالی که من درش پرواز پروانه ای می کردم

و تو تهی از هم پروازی با پروانه ات که دیوانه وار در پیله اش آموخته بود

که تا آخرین شهد گل پروانه ات بماند

یک بام و

دو     سه      چهار      و گاهی نیم از سپهر

هوای تو

که هرگز هوایت را نداشته اند و ندارند

مگر وقتی از باران تهی بودی ،

مگر وقتی که هوشیاریت رقیق تر بود

و قبل از کشاکش تنت بر تنشان بازنده گی ات مسلم شده بود

یک بام و

دو      سه        چهار و گاهی پنج کبوتر که جلد مردی بی احساس هستند

 برای به قفس نشاندن کبوتر های بی پناه و بازیگوش چون تو!

و تو اسیرشان می مانی تا هنگامی که مطمئن شوند از آزادی بیزاری

و در غروبی دلگیر هم خانه ات پروانه ای بر دهان به قفس می آید

پروانه ای که در پیله اش یاد گرفت که تا آخرین شهد گل پروانه ات بماند.

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مادران دعا و ادعا

مادر سر به مهر سجاده

کودک گرسنه

مادر اشک می ریزد ، دستان دعایش بر آسمان

کودک همچنان گرسنه. غریزه در گوشش نجوا میکند !، اگر زبان نداری از گرسنگی گریه کن!

کودک گریه می کند

 مادر کودکش را بیرحمانه کتک می زند

آری چون مادر گاهی ذکری میگوید کودک تا خود مرگ باید گرسنه بماند؟!

عاقبت هم بهشت زیر پایش فرشی ابریشمی؟!

ای کودکان گرسنه ، مادران را مادری مادر خواهد کرد نه دعا و ادعا!

اگر انسان آفریده شده ای ،! اینگونه مادران را تا ابد زجر بده........

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ماسه یا حماسه

آخ که من از تکیه بر تندیس های ماسه ای بیزارم

من از افتخارات به ناحق حماسه ای نیز بیزارم

من امیدوارم دیگر هیچ حماسه ای ماسه ای نباشد

چشم به راه آن روز که زیر کاسه نیم کاسه ای نباشد

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به مناسبت جشنواره ی فیلم فجر

تئاتر هایی که ی جورایی بوی ترس میده

فیلم هایی که دروغ رو از ذهن من پس میده

یکی تشنه ی محبت یکی همیشه گشنه

نقاشی که نفس خدا رو تو شعرش کشته

سناریو های پوچ و توخالی پر از نصیحت

پدر مرده، گرسنه و بی کفن دنبال وصیت

توفیلمنامه ی شما سیاوش گناهکارو اصغربی گناه

فرهاد قاتل مادرش و سید رضا مظلوم  و بی پناه

این یعنی سیلی زدن به رگ و ریشه ی ایرانی

این یعنی با سرعت نور حرکت به سمت ویرانی

تهاجم فرهنگی یعنی فیلم فارسی بی رگ و ریشه

یعنی اگه نکشی کشته میشی طبق قانون بیشه

هنرپیشه ها فاسد، توفکر نعشگیه بعد از خمارین

کارگردان ها نمیخوان بفهمن کثیفه چه قمارین

محتوا شعارشون و از ازدیاد بی محتوایی مردن

سیمرغ بلور تودستشون و آبروی سینما رو بردن

همبستگیه کوته فکریتون مبارک در این ایام فجر

با نگاه به فیلماتون نمیدونم نفس بکشم یا آه وزجر

این یعنی سیلی زدن به رگ و ریشه ی ایرانی

این یعنی با سرعت نور حرکت به سمت ویرانی

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برای آنکه باران را گم کرده

این بار باران بی ترانه

با بغض های فراوان

می زند بر پشت سنگر

من پشت خط عشق تنها

جان داده از وهم اعدام

خون من جاری ز هر جوی

پیر و زخمی یک دو سه ساده ی بی سو

باز هر دم می خزند این سو و آن سو

می خورد بر سینه آنقدر

 ناسزا و مشت و سیلی

آسمان هرگز نبوده دلربای کهکشان راه شیری

یادم آرد روز باران

سوزش یک زخم دیرین

خون شیرین مرگ فرهاد

گریه های دیره جلاد

کودکی ده ساله بودم شاد و خرٌِم

نرم و نازک .......

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برای کسی که فکر می کند زندگی زیبا نیست

سلام

معبودم را فراموش نکرده ام ،اگر چه من هم آدمکی مثل آدمکهای بی احساس اطرافت بوده ام ، مقصر تمام تصادفات نا خواسته..

اما گاهی بهترین شعر برای ستایش معشوقه ات لبخندیست به تلخی از دست رفتن هرچه از دست نرفتنیست . اما میرود ، چون تو..

لنا! زندگی همه اش لبخند است همه اش دلدادن است همه اش درد است و همه اش دزد است!

دزدانی که دردت را نمی دزدند

دزدانی که دل نمی دهند دزدانی که لبخند می زنند

آن درد که می گفتم از هر طرف که بخوانی درد است،! هیچ دزدی نمی دزدد چون دزد را هم از هر طرف که بخوانی دزد است.

من قولم را فراموش نکرده ام و تا پشت بام قیامت آنجا که می توان دوزخ را به تمسخر گرفت عهدم را نخواهم شکست.

راستی از گرگهای اطرافت چه خبر؟ هنوز هم برای تفریح به مرگ تدریجیه آهوان شیر خوار میخندند؟! هنوز هم با همه گرگ بودنشان به جای مادر به آنان تکیه می کنی؟! گرگ را هم از هر طرف بخوانی گرگ است ، بوده و می ماند.

درد میزاید، اما درد نمیدزدد.

اما لنا ! دنیا اگر گرگ زیاد دارد تو چرا کبک واره هستی؟

می دانم حرفهایم هنوز هم برایت بی اهمیت است و .....

تو مرا خوب می شناسی ، سنگ از اندیشه ی من میرقصد اما نزدیکان من دوست دارند هر روز سنگ به سرشان بخورد . ای کاش جای اینهمه لجبازی یک بار فقط یکبار به سر هم سنگ نمی زدند و سرشان به سنگ میخورد.

وقتی کسی به سرت سنگ بزند تو هم سنگی به سرش میزنی ولی وقتی سرت به سنگ بخورد دیگر نمیتوانی انکار کنی که کج قدمی از خودت بوده نه از دشمنان.

احساس می کنم به بوی اشک و پر بالش عادت کرده ای

احساس می کنم اکنون که قحطیه باران است هر روز زیر دوش آب اشک می ریزی مثل کودکی های بی اثبات من که هیچ کس از آن روز ها خاطره ای به یاد نمی آورد.

 مبادا کمبود باران را حالا که من از تو میگویم جبران کنی!

برای توم‍ژده ای دارم هم طعم عسل

البته، اگر هنوز تشنه ی لنا بودن هستی

نمی دانم خوانده ای یا نه! جایی نوشته بودم ((اگر لحظه همان همیشه باشد که هست!، در یک لحظه همه ی همیشه را به باد خواهیم داد)) و من احساس میکنم لحظه همیشه است و تو همیشه ات را از دست داده ای. امروز میخواهم حرفم را کامل بنویسم پس بیافزا که اگر لحظه همیشه باشد که هست!، هر لحظه می توانی همه ی همیشه ی از دست رفته ات را پس بگیری .

آری ! درد  درد درد آری دزد دزد دزد و گرگ گرگ گرگ و کبک کبک کبک

همه با تو هستند و تورا به خاک و خون و بغض کشانده اند معصومیتت را به باد داده اند ، خوار شده ای، همه را می دانم . و این را نیز می دانم که تا مریم مقدس شدن فقط یک تبسم به معجزه ی خدای من راه مانده.

لنا! خدای من مدتیست آغوشش را باز کرده که روی ماه تو را ببوسد. خدای مرا ماچ کن و همیشگیت را به همه ی همدردانت اهدا کن

و به من قول بده بعد از این خدارا هر لحظه ماچ کنی

همیشگیت مبارک لنا!

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قهرمانده

هی فلانی شنیده ام ماه مقنعه سر کرده ، دلنازک، کند نفس، می گویند زمین برایش بد جور تب کرده

راستی فلانی احساس کرده ای مدتیست ستاره ای چشمک نمی زند ؟! اصلا این روزها ستاره دیده ای؟!

پدر همیشه از زیبایی تارا ی بخت و اقبال سخن با بغض می گفت

پدر راستی بغضت کجاست؟ ستاره ات.......؟

آری فلانی ماه مقنعه سر کرده از ترس شقه شدن، از ترس میهمانی ناخوانده ،از ترس انگشت!! انگشتهایی که فقط اشاره کردن آموخته اند

زالو ها خون زمین را مکیده اند ، به آتش کشیده اند و حق بجانب انتظار مستجاب شدن دعای باران را دارند

انصاف باران بلاست بر سرما در سرما

هی فلانی می بینی؟ چگونه آفتاب را جیره بستند؟!

هی فلانی حواست هست؟ صادق قهرکرد ،قهرماند ، قهرمان مرد.

و من نیز به تقلیدش قهرکردم، قهرماندم، قهرمانده شدم.

شکمت سیر ، خانه ات گرم، خمره ات پر، منقلت داغ، بامت بیش برفت کم، فلانی باید هم به این قهرمانده بخندی. بخند بخند

راستی فلانی ، داشتم از ماه می گفتم ، ماه مقنعه سر کرده ، نفسش کند، صورتش سرد، میگویند زمین برایش تب کرده و تو میخندی..........

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

نانجیب

هزار بار گفتم فقط یک بار مرا ببوس ، گفتی از نجابتم بدور است ، اکنون مدتیست رفته ای و برای سوزاندن من همه را میبوسی

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تنهایی پابرجاست

من او را دوست دارم و او نمیداند

و او مرا دوست دارد و من وانمود میکنم نمیدانم

وتنهایی همیشه پابرجاست اینگونه و من این را خوب میدانم

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

این روزها حقیقت این نیست که از دل برود هر آنکه از دیده رود!

این روزها همه از دل میروند به نگاه و دیدن در کثرت نیست

جانا همه از دل میروند در آنجا که یارشان پر ثروت نیست

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

معبود من

بعضی میگن دیدنی نیست بعضیها با چوب ساختنش

                         بعضی میگن سه چشم داره بعضی بی چشم شناختنش

بعضیها میگن تو خودشه یا بعضی و قتهاهمه جاست

                         یعضی میگن بزرگه و شاهد اعمال شماست

بعضها سنگی ساختنش بعضیها ابری خواستنش

                         یا تیر زدن به آ سمون ، هه، روی زمین انداختنش

بعضی میگن خوابیده و افسوس که بیدار نمیشه

                         یا مشتریش زیاده و تا مرگ ما بیکار نمیشه

                                             ( پایان این نیست چون او هست)

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هوم

آخ اگر باد قاصدک ها را زود تر خبر کرده بود

                                      شاید دعای من راه را برایت بی خطر کرده بود

آخ اگر خورشیدت را کنار ساحل گم نکرده بودی

                                      شاید فانوس من شب را برایت بی اثر کرده بود

آخ اگر باران هنوز هم قشنگیه شعرت بود

                                      اگر هنوز چشمک تارا لبهای سپهرت بود

و شاید اگر باران سوی چشمت را خاموش نمی کرد

                                      واگر ذهن تو رنگ چشمانم را فراموش نمی کرد

و اگر این اگر ها ای کاش نبود شاید اکنون من هم گوشه ای از شعرت بودم

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پدر

دوره ی تفهیم با چماق هم تمام شد

پدر، هرگز از مرگ هراسان نباش

من تورا بخشیدم......

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

گریزانی

گریزانیم از روزگاریست که هم کیشان بی ریاییه من مرا با دروغ بدرقه ی راه  می کنند

دلچرکینی به چه معناست؟ من همه ی احساسم قربانیه بوسه هایی بر لبان ضحاکانی بود که روزگاری دوستشان می داشتم

چرا که من بادبادکی بودم که با بزرگتر شدن کودکی که من همه ی دلخوشیش بودم مایه ی خجالتش گشتم

کاش کودک می ماندی

کاش

 

سیاوش مهرورز

   + سیاوش مهرورز ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد