سياوش مهرورز

زخم چركهاي دل من

به کدام لبخند یادت کنم ، که یادت نرود از یادم


تا کجا بنده ی بند بر لب ات باشم که واق واق سگانت به گوش آبادی من نرسد؟


توبه اگر، کم کافرم


توبه اگر، بی یاورم


توبه اگر، ااین لکه ها


گل گلی کرده دامنم


گوش دادی کر شیم؟


هوش دادی خر شیم؟


تن دادی فلج شیم؟


پا دادی فلک شیم؟


چشم دادی کور شیم؟


دین دادی دور شیم؟


عاقبت از دیدن یار ، به توبه مجبور شیم؟!


سپاس که دلچسب تربن عشقها ، پر توبه ترین آنان بوده اند


من اگر عاشقت باشم ، توبه عاقبت زنجیری به پایم میشود


پس همین یک لقمه سپاس را میدهم


تا نه تو مانی و نه عشق و نه گناه!


 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

فهمیدم،

بعد از بیست سال و اندی،

اینجا،

           آدمها، 

                       آدم،

                                نیستند.....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

آب ، بابا ، نان ، کمبود

چشمهای بابا ، تندیسی از  غم بود

آّب‌ ، بابا ، نان ، نداشت

بابا مرد ، ((از بس که جان نداشت))

آّب ، من ، مامان ، گریان

گشنه ، روسپی ، مامان ، عریان

آن مرد ، باداس ، مامان ، بی جان

یتیم خانه ، من ، کلاسِ ، گیجان

کاش ، بابا ، هنوز ، جان داشت

زندگی ، لبخند ، هنوز ، جریان داشت

 

................

سیاوش مهرورز

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

ابر و باد  و  مه  خورشید  و  فلک  در  کارند

تا  تکه  نان  بیاتم ، را ، از  کف  من  بردارند

تا نکند من  کمی  خوش باشم ، زیادی سیر شوم

به چنگم چنگ می زنند که مبادا زندگی کنم و پیر شوم

در  دنیایی  که  دارا  دریا  را  دزدیده  است  با  دشنه

چه فرق می کند؟ شیر خواره ات سیراب بمیرد یا تشنه؟

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

عاقبت   روزی  دلم  از دست  دلت   خواهد  مرد

                    تن  بی جان   مرا   مرگ  از نظرت  خواهد   برد

قلب در دست گرفته ای به صورتم سنگ  می زنی

                    وقتی که  منت  نیستم  ساز  خوش آهنگ  می زنی

قلب من با طعنه هم می شکند  این همه سنگ چرا

                    این همه زخمه زدن چنگ زدن بر این دل تنگ چرا

نفسم  کند  شده ظالم  دگر طاقت ایثار ندارم اینبار

                    رمق حیله و نیرنگ تورا وقت سنگسار ندارم اینبار

روزگاری   روزگارم  چشم  به راهت  مانده بود

                    کسی  برای  لبخند  زدنت عاشق و رامت مانده بود

مرا  انکار بکن  اکنون  گرچه  مرا یادت  هست

سیاوش مهرورز

 

 

هانی نواصری ، بسیار متفاوت، و زیبا، کاری ارائه کرد که من بی اندازه شاد شدم،

گرچه می گوید این ضبط ، ضبط خانگی است و ماکت کارش می باشد ، اما من 

حیف ام آمد که شما نشنوید این زیبایی را

آهنگ ساز ، تنظیم کننده ، نوازنده : هانی نواصری

خواننده: هانی نواصری

با شعری از : سیاوش مهرورز  

 

دانلود      

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

دانلود دکلمه ی دلداری

 

نوشته شده در جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

من به معجزه ی قانون عشق ایمان دارم ، حتی اگر تا ابد خیانت کنی

به مظلومیت بی دین های دنیا دیانت دارم، حتی اگر هر روز قیامت کنی

من دشنه ی جلادهای قناری کش را، با ساییدن بر گلوی خویش کند کردم،

تا تلاش کنم بهار از قحطی آواز قناری های شاد ، یتیم زاد نماند هرگز.!

کسی از بریده شدن گلوی آواز خوانش این گونه آواز آزادی را خنده وار زجه نخواهد زد،

گله ای از بهار نیست،

جز دوری اش ، جزآغوشی که هرگز محکم نشد،

جز دستان نحیفی که از لمسشان می هراسیدم.

فانوس اندوه در دست ، طوری یلدای چشمانت را پرسه می زنم، که از عطشم ، خدا

عطش نامه ، عشق نامه ، شوق نامه ای تازه تر نازل کند.

و لیلة القدری دوباره آفریند ، تا آنان که بویی از احساس نبرده اند تقدیسش کنند.

آنان به ستایش چشمهای تو می آیند نا خواسته و من سالهاست فانوسم روشن مانده

و ای کاش کسی برای تسلی خاطرم هرگز دعایی هدر ندهد.

چرا که استجابت دعا بهانه است ،

من فقط از طرز صدا کردن اسمم با لبانت تسلی میابم

و دعا می کنم ، دعایت ، که نام مرا در خود گنجانده ، هرگز به ثمر ننشیند.

استجابت نمی خواهم ....

بهانه تکانهای مقدس لبان توست که نام این محتاج به دعا را تکرار می کنند.

می دانم ، می دانم بخشاینده هستی.

که می توانم با فانوس اندوهم ، یلدای مقدس چشمانت را پرسه باران کنم.

پس ببخش .....

کند شدن دشنه ی جلادهای قناری کش ، با گلوی این آواز خوان قهرمانده از

خوشبختی را، ببخش.....


-سیاوش مهرورز

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

از پشت پنجره ی پر اعتدالت، تا همانجا که روزگار امن من است،

از سحر ، از سپیده دم گمشده در خیالبافیم،

آنجا که مادرانه ات با توهمی همیشگی آغاز می شود و تا التماس گندم زارها که

ملتمسند به تحمل بدوش کشیدن دشواری قامتت...

که شاید روزی با بهشت مقایسه شوند.

به شیرینیه لبان کودکان گل فروشی که مدتهاست پشت چراغ قرمز زندگی، دست و

پا می زنند

به نرمی نگاه شیر زنان کُرد.

از بالکن معراج تا استواریه باور نکردنیه نیلوفران تشنه به نوازش و محبت بیدریغ،

مرداب هایی که همیشه فکر میکردم بی ثمر هستند.

از روسپی گری بی منت باد که همه برهنگان را ارضا کرد، بی هیچ مزدی،

تا نبرد گلهای عاشق تب کردن قطب جنوب ، برای اثبات خوش عطریشان،

و تا آخرین تکه ی احساس که موریانه ای پیر ذخیره اش کرده،

که مبادا روزی نسلش منقرض شود.

و تا آخر آنجا که در بودنش شکی نیست و من هرگز نخواهم دید

و نخواهم فهمید

همه و همه احساسیست که از اولین سلامت در روح من شکل گرفت،

سلام!.....

سیاوش مهرورز

 

نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

سلام من بر مادران فاحشه ....     که هیچ ناسزایی نمیتواند لکه دارشان کند

سلام من بر دخترانی که عفتشان از تجاوز فرار نتوانستن کرد

سلام بر مادری که کودکانش را بیرحمانه کشت

سلام بر بدهای زمانه ام

بر بی عشق ها ی روزگارم سلام

سلام بر قاتلین شاعر مست

سلام بر بند و زندان و هر جلادی که اکنون از ته دل خوشبخت است

سلام بر نفرت انگیزیه مرده خوار کلاغ های زشت

سلام بر خائنین ، دروغ گویان ، دزد ها ، زور گویان ، بر آرزومندان بهشت

سلام بر کسانی که از این سلام های من دلچرکین خواهند شد

سلامتان میگویم و منتظر روز گاری.....،

روزگاری دیگر که خود شما جلاد و دزد و بد خواهید شد

                                              و

به کشاکش طناب دار بر گردن من که سالها بر عشق سلام کرده ام، خواهید خندید

این سلام ها را از من پذیرا باشید نازنینان

که وقتی یک نفس کش ار دنیایتان کمتر شد ، نگویید نه سلامی کرد نه وداع

سلام من بر دوست داران امروزم و شهادت دهنده گان محکومیت من به اعدام ، در زمانه

ای که مرگ دوستشان بر عزتشان فزونی خواهد بخشید

مخصوصا سلام من به تو ....

به تو که اکنون میفهمی چه میگویم

و تو ...

که فکر میکنی در لحظه مرگم خواهی مرد ، خود تو چهار پایه را از زیر پایم برمیداری

و خود را مجاب میکنی که حقش مرگ بود

آری حق من مرگ برای لبخند زیبای توست

چهار پایه را خودت بکش تا فدای تمام لحظه های رفته بر بادم شوم

سلام بر قاتلین من!

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

روح ستایشگر سیاوش مرده ، تو راحت نفس بکش

مرغ عشقش را سیاه و زشت قامت در کنج قفس بکش

کسی شک نکرده بانو، خار را گل، زمین را ماه بکش

تا کسی شک کرد ، گریه کن بغض کن از ته دل آه بکش

آه تو دل کفتار را هم بدرد آورد ،  خورشید را دق داد

گلوی آواز خوان مرابرید ، به من درس تا ابد هق هق داد

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

سرمان داغ بود، روحمان سرخوش

 قدمی میرفتیم، زیر لب می خواندیم:

  گنجشگک اشی مشی ، لب بوم ما مشین ، بارون میاد خیس میشی ، برف میاد

  گوله میشی ، میوفتی توحوض نقاشی

  گنجشگک اشی مشی، اگه باز گذرت به طلسم دیار ما افتاد ،

  من بلند خواهم خواند:

  گنجشگک اشی مشی، لب بوم ما بشین

  شاید باز هم بارون بیاد، شاید بازهم برف بیاد

  بکشیم یک حوض نقاشی

  گنجشگک اشی مشی ، لب بوم ما بشین

 

خودم بجات خیس میشم

  خودم بجات گوله میشم

  میپرم تو حوض نقاشی

  گنجشگک اشی مشی ، تورو به جانِ دل من ، تورو به مرگ سهراب ، اگه باز

   گذرت به پشت بام ما افتاد، با خیالی راحت ، لب بوم ما بشین

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

گاهی دفترت را باز کن  بنویس زندگی زیباست!!

بعد، بخند!

یک خط پایین تر، بنویس یک نفر عاشقم ماندست هنوز!

بعد، بخند!

یا ادامه بده، بنویس، تا شقایق هست زندگی باید کرد

بعد، بخند!

خنده دار نیست؟!

 من هر شب به تو فکر میکنم وهمین خنده دارها را می نویسم

و بلند بلند می خندم 

تو هم.....

به خنده های من بخند مثل روزگاری که دوستم میداشتی

 

سیاوش مهرورز

عکاس: مهدی مهرورز

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

  شعروشاعریم پیشکش

بریده شدن گلوی آواز خوان من از نوحه هم پیشکش

 اسب شاهزادگی ام ، نام بی گناهم ،دست های باغبانی ام پیشکش

افتخار فتح رم ،شیون و زجه ی از دست دادن قم

غرورم، سینه ی ستبرم در جنگ شعله ی شمع با طوفان هم پیشکش

در کولاک جنگ کند شدن شمشیرم فدای سرت

فدای رو سری ات در باد

من نه مسیح نه آدم نه یک آزاده مردم

من نه بلوچ نه بودایی نه قهر کرده از ورشو در عزای چند ساله ی لهستانم

شرطت چه یا روسری یا تو سری باشد، چه گرما زدگی از تن کردن چادر

  سیاه ، سیاه

  در دم کردگی اهواز و چه مادری داغدار ، چه زاینده ای پر درد دختری که

 پدرش از دختر دار شدن بیزار است

شرطش هر چه که می خواهد باشد

اگر کلفت همیشگی اندیشه ی مسموم که هیچ از لطافت نمی فهمد

چه مادری سینه ستبر کرده از خشم پدری که کودک آزاری را تفریح می داند

مادری که عمریست یا می سازد یا می سوزد چون از اینکه حق طلاق ندارد

مردش عاشق شلاق بازی شده

چه انگشت نما در هر جمعیت به تهمت فاحشگی و چه سیلی خورده از پدر به

 جرم راه رفتن با معشوق

و چه گرفتار در چنگال برادری که همیشه حق دارد به زبان سرخ صورتیت از

سیلی حرف بزند

و به هزار شرط بدتر از این

من آرزو داشتم یک زن باشم

یک زن ایرانی

 


سیاوش مهرورز

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

  این روزها دل دلداده ات را بی دلیل دور می زنند

دو رویی را دوای دل دردمند این دیوانه میدانند

قلاده بر گردن این احساس سگی، انتظار وفا دارند !....

دلواپست این روزها دستش پر از بوسه های سوزناک سیگار است

دلواپست پستی ات را هرگز نمی آموزد بی ثمر داد نزن

اما دلواپست خواهد ماند

من چترم را گم کرده ام، اما باران را هم گم کرده ام

تمام آینه هایی که روزگاری آینه ی لبخندم بوده اند را هم گم کرده ام

من تمام زخمهای چرک قلبم که از احساسم به تو بوده را تحمل می کنم

اما باور کن، من تا ابد خوشبختیم را گم کرده ام

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

یک بام و

دو    سه      چهار     و گاهی نیم از آسمان هوای توست

و بی هوا مرا دفن کردنت در عمق بی خیالی

بی خیالی     بی خیالی    

خیالی که من درش پرواز پروانه ای می کردم

و تو تهی از هم پروازی با پروانه ات که دیوانه وار در پیله اش آموخته بود

که تا آخرین شهد گل پروانه ات بماند

یک بام و

دو     سه      چهار      و گاهی نیم از سپهر

هوای تو

که هرگز هوایت را نداشته اند و ندارند

مگر وقتی از باران تهی بودی ،

مگر وقتی که هوشیاریت رقیق تر بود

و قبل از کشاکش تنت بر تنشان بازنده گی ات مسلم شده بود

یک بام و

دو      سه        چهار و گاهی پنج کبوتر که جلد مردی بی احساس هستند

 برای به قفس نشاندن کبوتر های بی پناه و بازیگوش چون تو!

و تو اسیرشان می مانی تا هنگامی که مطمئن شوند از آزادی بیزاری

و در غروبی دلگیر هم خانه ات پروانه ای بر دهان به قفس می آید

پروانه ای که در پیله اش یاد گرفت که تا آخرین شهد گل پروانه ات بماند.

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

مادر سر به مهر سجاده

کودک گرسنه

مادر اشک می ریزد ، دستان دعایش بر آسمان

کودک همچنان گرسنه. غریزه در گوشش نجوا میکند !، اگر زبان نداری از گرسنگی گریه کن!

کودک گریه می کند

 مادر کودکش را بیرحمانه کتک می زند

آری چون مادر گاهی ذکری میگوید کودک تا خود مرگ باید گرسنه بماند؟!

عاقبت هم بهشت زیر پایش فرشی ابریشمی؟!

ای کودکان گرسنه ، مادران را مادری مادر خواهد کرد نه دعا و ادعا!

اگر انسان آفریده شده ای ،! اینگونه مادران را تا ابد زجر بده........

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

آخ که من از تکیه بر تندیس های ماسه ای بیزارم

من از افتخارات به ناحق حماسه ای نیز بیزارم

من امیدوارم دیگر هیچ حماسه ای ماسه ای نباشد

چشم به راه آن روز که زیر کاسه نیم کاسه ای نباشد

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

تئاتر هایی که ی جورایی بوی ترس میده

فیلم هایی که دروغ رو از ذهن من پس میده

یکی تشنه ی محبت یکی همیشه گشنه

نقاشی که نفس خدا رو تو شعرش کشته

سناریو های پوچ و توخالی پر از نصیحت

پدر مرده، گرسنه و بی کفن دنبال وصیت

توفیلمنامه ی شما سیاوش گناهکارو اصغربی گناه

فرهاد قاتل مادرش و سید رضا مظلوم  و بی پناه

این یعنی سیلی زدن به رگ و ریشه ی ایرانی

این یعنی با سرعت نور حرکت به سمت ویرانی

تهاجم فرهنگی یعنی فیلم فارسی بی رگ و ریشه

یعنی اگه نکشی کشته میشی طبق قانون بیشه

هنرپیشه ها فاسد، توفکر نعشگیه بعد از خمارین

کارگردان ها نمیخوان بفهمن کثیفه چه قمارین

محتوا شعارشون و از ازدیاد بی محتوایی مردن

سیمرغ بلور تودستشون و آبروی سینما رو بردن

همبستگیه کوته فکریتون مبارک در این ایام فجر

با نگاه به فیلماتون نمیدونم نفس بکشم یا آه وزجر

این یعنی سیلی زدن به رگ و ریشه ی ایرانی

این یعنی با سرعت نور حرکت به سمت ویرانی

سیاوش مهرورز

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

این بار باران بی ترانه

با بغض های فراوان

می زند بر پشت سنگر

من پشت خط عشق تنها

جان داده از وهم اعدام

خون من جاری ز هر جوی

پیر و زخمی یک دو سه ساده ی بی سو

باز هر دم می خزند این سو و آن سو

می خورد بر سینه آنقدر

 ناسزا و مشت و سیلی

آسمان هرگز نبوده دلربای کهکشان راه شیری

یادم آرد روز باران

سوزش یک زخم دیرین

خون شیرین مرگ فرهاد

گریه های دیره جلاد

کودکی ده ساله بودم شاد و خرٌِم

نرم و نازک .......

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

سلام

معبودم را فراموش نکرده ام ،اگر چه من هم آدمکی مثل آدمکهای بی احساس اطرافت بوده ام ، مقصر تمام تصادفات نا خواسته..

اما گاهی بهترین شعر برای ستایش معشوقه ات لبخندیست به تلخی از دست رفتن هرچه از دست نرفتنیست . اما میرود ، چون تو..

لنا! زندگی همه اش لبخند است همه اش دلدادن است همه اش درد است و همه اش دزد است!

دزدانی که دردت را نمی دزدند

دزدانی که دل نمی دهند دزدانی که لبخند می زنند

آن درد که می گفتم از هر طرف که بخوانی درد است،! هیچ دزدی نمی دزدد چون دزد را هم از هر طرف که بخوانی دزد است.

من قولم را فراموش نکرده ام و تا پشت بام قیامت آنجا که می توان دوزخ را به تمسخر گرفت عهدم را نخواهم شکست.

راستی از گرگهای اطرافت چه خبر؟ هنوز هم برای تفریح به مرگ تدریجیه آهوان شیر خوار میخندند؟! هنوز هم با همه گرگ بودنشان به جای مادر به آنان تکیه می کنی؟! گرگ را هم از هر طرف بخوانی گرگ است ، بوده و می ماند.

درد میزاید، اما درد نمیدزدد.

اما لنا ! دنیا اگر گرگ زیاد دارد تو چرا کبک واره هستی؟

می دانم حرفهایم هنوز هم برایت بی اهمیت است و .....

تو مرا خوب می شناسی ، سنگ از اندیشه ی من میرقصد اما نزدیکان من دوست دارند هر روز سنگ به سرشان بخورد . ای کاش جای اینهمه لجبازی یک بار فقط یکبار به سر هم سنگ نمی زدند و سرشان به سنگ میخورد.

وقتی کسی به سرت سنگ بزند تو هم سنگی به سرش میزنی ولی وقتی سرت به سنگ بخورد دیگر نمیتوانی انکار کنی که کج قدمی از خودت بوده نه از دشمنان.

احساس می کنم به بوی اشک و پر بالش عادت کرده ای

احساس می کنم اکنون که قحطیه باران است هر روز زیر دوش آب اشک می ریزی مثل کودکی های بی اثبات من که هیچ کس از آن روز ها خاطره ای به یاد نمی آورد.

 مبادا کمبود باران را حالا که من از تو میگویم جبران کنی!

برای توم‍ژده ای دارم هم طعم عسل

البته، اگر هنوز تشنه ی لنا بودن هستی

نمی دانم خوانده ای یا نه! جایی نوشته بودم ((اگر لحظه همان همیشه باشد که هست!، در یک لحظه همه ی همیشه را به باد خواهیم داد)) و من احساس میکنم لحظه همیشه است و تو همیشه ات را از دست داده ای. امروز میخواهم حرفم را کامل بنویسم پس بیافزا که اگر لحظه همیشه باشد که هست!، هر لحظه می توانی همه ی همیشه ی از دست رفته ات را پس بگیری .

آری ! درد  درد درد آری دزد دزد دزد و گرگ گرگ گرگ و کبک کبک کبک

همه با تو هستند و تورا به خاک و خون و بغض کشانده اند معصومیتت را به باد داده اند ، خوار شده ای، همه را می دانم . و این را نیز می دانم که تا مریم مقدس شدن فقط یک تبسم به معجزه ی خدای من راه مانده.

لنا! خدای من مدتیست آغوشش را باز کرده که روی ماه تو را ببوسد. خدای مرا ماچ کن و همیشگیت را به همه ی همدردانت اهدا کن

و به من قول بده بعد از این خدارا هر لحظه ماچ کنی

همیشگیت مبارک لنا!

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

هی فلانی شنیده ام ماه مقنعه سر کرده ، دلنازک، کند نفس، می گویند زمین برایش بد جور تب کرده

راستی فلانی احساس کرده ای مدتیست ستاره ای چشمک نمی زند ؟! اصلا این روزها ستاره دیده ای؟!

پدر همیشه از زیبایی تارا ی بخت و اقبال سخن با بغض می گفت

پدر راستی بغضت کجاست؟ ستاره ات.......؟

آری فلانی ماه مقنعه سر کرده از ترس شقه شدن، از ترس میهمانی ناخوانده ،از ترس انگشت!! انگشتهایی که فقط اشاره کردن آموخته اند

زالو ها خون زمین را مکیده اند ، به آتش کشیده اند و حق بجانب انتظار مستجاب شدن دعای باران را دارند

انصاف باران بلاست بر سرما در سرما

هی فلانی می بینی؟ چگونه آفتاب را جیره بستند؟!

هی فلانی حواست هست؟ صادق قهرکرد ،قهرماند ، قهرمان مرد.

و من نیز به تقلیدش قهرکردم، قهرماندم، قهرمانده شدم.

شکمت سیر ، خانه ات گرم، خمره ات پر، منقلت داغ، بامت بیش برفت کم، فلانی باید هم به این قهرمانده بخندی. بخند بخند

راستی فلانی ، داشتم از ماه می گفتم ، ماه مقنعه سر کرده ، نفسش کند، صورتش سرد، میگویند زمین برایش تب کرده و تو میخندی..........

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

  • ما در تمدنی زندگی میکنیم که هر کس دو خط موبایل دارد و چند اسم و چندین نشانیه پست الکترونیک و ما میتوانیم همه چیز را مخفی نگاه داریم و ما میتوانیم لخت عکس بیاندازیم و به همه نشان دهیم و ما میتوانیم برای نامزد خود مریم مقدس باشیم و برای همه یک فاحشه ی با شخصیت و میتوانیم شارژ بدهیم و وبکم ببینیم و شارژ بگیریم و خود را لخت نمایش دهیم و میتوانیم فقط شماره یکی از خطهایمان را به همسران خود بدهیم و با شماره ی دیگر بی وفقه به عشقمون خیانت کنیم و میتوانیم خودرا سمبل زیبایی و پاکی معرفی منیم و در همان حال پوست تنمان با پوست ۵ نفر دیگر در آمیزد .و این حاصل دورانیست که هیچ کس مثل من و تو تجربه اش نکرده است و من و تو ثانیه به ثانیه در حال تجربه کردن این دوران هستیم و ما همه در تکاپوی فاحشه شدن هستیم ما همه میخواهیم یکدیگر را  برهنه ببینیم ما میخواهیم در یک میهمانی اگر هستیم رکورد بوسیده شدن را بشکنیم و ما پستیم ما مردان در مترو که تا زنی تنها را میبینیم سعی میکنیم هر طور شده به باسنش دست بزینم یا تنمان را به تنش بمالیم و ما همه بلوتوث را روشن میکنیم و فیلمهای دختران احمق و پسران احمق تر را که با هم حال و حول کرده اند را رد و بدل میکنیم وما تشنه ی برهنه گیه زنان شوهر دار هستیم و ما روزی ۵ با ر کارهای بد میکنیم و همه من را فحش میدهند و به طعنه میگویند کافر همه را به کیش خود پندارد و همانان فقط همین حرف را بلد هستند و ما تشنه هستیم که زیبا ترین و خوش قامت ترین پسر را تور کنیم و پز بدهیم و ما نمیدانیم این همه قرص حاملگی روزی ۴٠ ملیون قرص را چه کسی میخورد و چرا زنان چاقند و مردان تکیده و مردنی و این همه کمربند لاغری از کجا آمده و این قرصهای چربی سوز برای چه کسانیست و چرا هییچ کی بیشتر از ١ هفته تنها نمیماند و چرا مادران طلاق میگیرند و چرا پدران ۴ زن را صیغه میکنند و چرا حرفهای من برای شما تلخ است و چرا کسی قبول نیمکند که مریض است و همه مریض هستیم و چرا اعتراف نیمیکنیم که ادبمان نوع لباسمان پولمان شعرمان قهرمانیمان همه و همه برای بیشتر تور کردن جنس مخالف است و چرا حرفهای من به کامت تلخ است آری حقیقت تلخ است!

سیاوش مهرورز

نوشته شده در چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

هزار بار گفتم فقط یک بار مرا ببوس ، گفتی از نجابتم بدور است ، اکنون مدتیست رفته ای و برای سوزاندن من همه را میبوسی

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

من او را دوست دارم و او نمیداند

و او مرا دوست دارد و من وانمود میکنم نمیدانم

وتنهایی همیشه پابرجاست اینگونه و من این را خوب میدانم

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

این روزها همه از دل میروند به نگاه و دیدن در کثرت نیست

جانا همه از دل میروند در آنجا که یارشان پر ثروت نیست

 

سیاوش مهرورز

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط سیاوش مهرورز نظرات () |

Design By : Mihantheme