سیاوش مهرورز

چرک زخمهای دل من

+ پدر

دوره ی تفهیم با چماق هم تمام شد

پدر هرگز از مرگ هراسان نباش

من تورا بخشیدم......

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٢


+ گریزانی سیاوش مهرورز

گریزانم از روزگاریست که هم کیشان بی ریاییه من مرا با دروغ بدرقه ی راه  می کنند

دلچرکینی به چه معناست که من همه ی احساسم قربانی بوسه هایی بر لبان ضحاکانی بود که روزگاری دوستشان می داشتم

چرا که من بادبادکی بودم که با بزرگ شدن کودکی که من همه ی دلخوشیش بودم مایه ی خجالتش گشتم

کاش کودک می ماندی

کاش

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٤


+ بدترین گناه

بدترین گناه این که به کسی که تو رو راستگو میدونه دروغ بگی

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها:


+ کار من

کار من کشتن من بود تو نفس دزدی از این شهر

شهری که قتلگاه من شد وای از این من وای از این قهر

روز اعتماد به نور بود روزی که خورشید رو دیدم

واسه دلخوشیه خورشید نفس ماه رو بریدم

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٢


+ اتاق آبی

اتاق آبیت را دزدیدند

دوای هوشیاریت  را دزدیدند

با چاقویی در گمشدگیه گنجه

شعر بیماریت را دزدیدند

 

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٩


+ رقص از مردن تو!

رعشه هایم از غم مردنت هم نوعی رقص است

و من رقاصه ی ظلمهای طبیعت

به سازی که در گوش بریده ی ونگگ رنگ دگری شاید داشت

کهنه های کفنش را با باران تر کنید که تبم بالاست امشب

پیشانیم را با سرمای سنگ قبرش معتدل تر

چه کسی میداند

که چقدر ......

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٥


+ بی وفا

عاقبت روزی دلم از دست دلت خواهد مرد

                    تن بی جان مرا مرگ از نظرت خواهد برد

قلب در دست گرفته ای به صورتم سنگ می زنی

                    وقتی که منت نیستم ساز خوش آهنگ می زنی

قلب من با طعنه هم می شکند این همه سنگ چرا

                    این همه زخمه زدن چنگ زدن بر این دل تنگ چرا

نفسم کند شده ظالم دگر طاقت ایثار ندارم اینبار

                    رمق حیله و نیرنگ تو را وقت سنگسار ندارم اینبار

روزگاری روزگارم چشم به راهت مانده بود

                    کسی برای لبخند زدنت عاشق و رامت مانده بود

مرا انکار بکن اکنون گرچه مرا یادت هست

                   ...............................................                

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۳


+ نقاش بی وفا

به جای تمام آرزوهای من بر بوم زندگیم یک آه سرد بکش اگر هنوز نقاشی را آرامش می دانی

برای کسانی که عشق می دزدند تا آخر عمر مریضی و درد بکش

برای خائنان به عشق مردن پر زجر بکش

برای مظلومیت من بره ای تنها زیر پای کرکس بکش

مرا تکه تکه در قبرم،همیشه مرده و بی بازگشت بکش

بکش آنچه فکر می کردی زیباست بکش

بکش آنچه در خیالت محبت است و باعث مردن من

بکش تمام لحظه های من رو خارو سیاه و بد آهنگ بکش

بکش آنچه را فکر می کردی رویاست بکش

بکش، هر آنچه عقده اش داشتی ، صمیمیت با هر کس که دوستش می داشتی، عاشقانه ها با جلاد من سگ مست بکش

بکش خودت را در قاب فرشته ای بی گنه بکش

مرا آنچه می پنداشتند رزل و بدنام بکش

شاید حقیقت وارونه گردد شاید آسوده گردی هر چه دلت خواست بکش

بکش مرا خوشبخت خوشبخت بکش

که من .....

مرا آنطور که روزگاری دوستت میداشتم بکش

مرا بکش در هزار قاب که کشتن من برایت هزار سوژه دارد ....

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٢


+ دلداری

مدتیست دلکت گرفته و دلگشایی نیست تو را

                      در این  نفس تنگی شعر آشنایی نیست  تو را

تو که از لالایی خدا برای گل  مست شده ای

                      خوش به حالت که به چشم کافری پست شده ای

روز خوش نبیند آنکس که تو را پست دیده است

                      که خدا  چشم هایش از خلقت او خشکیده است

ابلیس بغض کرده از گریه ی خدا ماتش برده

                      مسیح در بند است فرشته ی نجات خوابش برده

مرغ عشق برای پرواز جفتش را فراموش کرد

                      باران آمد  و تمام آ تشکده ها را خاموش کرد

کاش خورشید از قهر کردن ماه دق می کرد

                      کاش لیلی مجنون  را دوباره عاشق  می کرد

کاش خدا می بخشید باعثان  این بلوا را

                      کاش آدم سیر بود نمی خورد فریب حوا را

چرا دهقان بذرمی کاشت وارباب سیر می شد

                      چرا نوح عمر می کرد و خدا پیر می شد

یوسف از ترس  گرگ  به  کنعان پناهنده شد

                      گاو گاو را خورد  و  کویر با رنده شد

زلیخا خواب دیده بود یک شبه جوان می شود

                     همسر عزیز مصر و وارث کنعان می شود

غیر از این بود هرگز به کسی باج نمی داد

                     به پناهنده ی کنعان شهرت وتاج را نمی داد

این نصیحت نیست حرف من است پس گوش کن

                    من  مفلوک و سیاه رو گرم  آ غوش کن

بعد از این دگر از کسی دلگیر نشو

                     گر شدی نفس بکش از  نفست  سیر نشو

منم آن کافر پستی که تو را پست خوانده

                     تو خودت دادی شرابم کافرت مست مانده

 

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٩


+ ادامه ی طعم عسل سیاوش مهرورز

(با تشکر از شما یی که تا حالا با حرفهای بی ارزش من لحظه هارو گذراندین و با پوزش فراوان از خود سانسوریه قسمت هایی از غم نامه ی طعم عسل)

.....هر چند معجزه به نظر می رسد که سمفونیه دلنشینی ساخته شود که سازنده اش  در قبالش از کائنات یا مردمان یا معنویت درونش دستمزدی نخواسته باشد....

پس باید الهامات قلبی و نیات پاک را طوری با اشکهایمان آبیاری کنیم که سمفونیه اندیشه ی انسانیه عصر حاضر در مکانی به نام شهر من و تو تا مرز اتهام و تهمت ناروا نا پاک دامن نگردد.

منم آن عاشق عشقت که به جز آین کار ندارم

                              که بر آنکس که نه عاشق،بجز انکار ندارم 

  (می خواستم این بیت رو حظف کنم جون یادم رفته از کی بوده ولی فکر میکنم از مولانا در کتاب شمس تبریزی ،. اگر غیر از این هست هم شما و هم شاعر من رو ببخشید چون دلم نیومد شما هم نخونید!)

سالها در اندیشه ی اهریمنی که در ذهنم اندیشه ی عارفانه بود فکر می کردم ولی در تمام این سالها هرگز نتوانسته ام عشق را نادیده بگیرم .

هیچ کس از ته دل عشق را نادیده نگرفته.....

به تو می گویم ، شاید نه برای دانستنت ، بیشتر شاید برای فراموش نکردن باشد

احساس می کنم رنگ احساسم را می فهمی و تصمیم داری لباست را همرنگ احساسم بر تن کنی ، حس می کنم حسم را در ایثار اندیشه ات به یغما برده ای حس می کنم حس میکنی

چه کسی بی ترس می داند ؟
چه کسی می داند گل ترین گل نامش چیست؟ چه کسی می داند سرما می سوزاند یا گرما؟چه کسی می داند عشق یعنی خرد یا جنون؟

نازنینم تو بدان که درد را از هر طرف بخوانی درد است اما هیچ وقت تفاوت معنایش آنگونه که ما می بینیم نیست

باز کن دستهایت را ... باز کن درهای بسته ی قلبت را باز کن صدای موسیقیه سخاوت بی دریغت را باز کن

آوازت را پروانگی درسی بده  .... بال پرواز به هنجره ی در بندت بده ...  هدیه کن نت های هم صداییت را آرایشی کن که کنون وقت آرامش است همین حالا که دلم  طوفانی گشته....  وقت آرامشی بی منت است ناز کن

بغض هایت را مهار نکن!....

اگر هنوز دلچرکینی از دست نیافتنی بودن رویاهای کودکانه ات !؟ شمعی که می سوزد را خاموش کن که آرزو به همین سادگی دست یافتنی می شود گاه گاهی

باز کن این سینه ریز بظاهر ارزشمند را که اینان الماس های حسادتند و تو بی نیاز از هر جواهر هستی .... تو خوار بر گردن گل دوخته ای باز کن این خوارهارا....

با دوستت دارم هر لحظه عطر یاس در هنجره ات باران می شود با نیایشت دلهایی آرام می گیرند با آرامشت د لهای طوفانی مستعد برای عشق بازیه ایمان و آمین می شوند اکنون...

نارنینم در حضورت معترفم که زخمهای چرکین دلم هر روز سر باز می کنند ، با تمام سوزش، بیشتر از ناله های بیمقدار دوستت دارم ها ی روز های در آرزویت هر لحظه مردن .....

تافقط یک چیز را بفهمم ... علت اینگونه عاشقت بودن را!.......

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸


+ زندگی

زندگی تو به من عشق را بد درس دادی                          

                     تو به جای بخششت انتقام  اندرز دادی

من به ساز تو رقصیدم و کارم زار شد

                     غنچه های باغ و بردی علف هرز دادی

زندگی رویت سیاه که رو سیاهم کردی

                     در جواب  لبخندها  تو بی جوابم  کردی

تو گفتی نفس اینجا تنگ است سفر کن

                     رفتم نفس قفس شد ، تو بی پناهم  کردی

قرض از فریب من چه بوده است راست بگو

                     گر قرض از حیله ات زود مردن ماست بگو

هرچه می خواهی بگو دگرهیچ ندارم در کف

                     نفسی تازه بکش اینبار جان من راست بگو

مردباش عرق شرم بریز بگو که خامم کردی

                     آخ که تو چه دوستی بودی چرا جوابم کردی

گیریم زندگی نامرد خدایا تو چرا بد شده ای

                     تو چرا از کنار حاجتم بی اعتنا رد شده ای

چه کسی جز تو مرا گاهی نوازش می داد

                     نکند تو با بدان بنشسته ای ، بد شده ای

بعد از این دگر قلب مرا غمخواری نباشد

                     دگراین بار یاور رند وجگر خواری نباشد

بعد از این دست به دعا بردن بالا غلط است

                     میشوم هرزه علف که تنم راخواری نباشد

اگر قصد از خلق من بود اینچنین مردن من

                     بیش از این حیله مکن از پی آزردن  من

که من از خاکم در خاک بمیرم یک  روزی

                     تو گنه کردی بارلاها وقت  آزمودن من

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٦


+ کاش هرگز نمی مردی

بالش گل صورتیت یادت هست؟

بوی اشک پر و بالش، بوی گریه ی خدایم، بوی ماه مهر دوباره کم نوری کلاس

بوی کمر بند پدر از با هم رسیدن هزارباره ی ما به خانه

بوی هق هق از خواهش پدری که آفریدگارت بود تا تو هدیه ات از زنده مانی عشق بازیه اشک با گونه هایت باشد

صورت سرخ ازسیلی پدرانه ات در روز بوسیدنت ،بوییدنت،شوییدنت یادم هست

خماریت از حیله و زنگاری از مست شدن در ابر ریزان کنایه

انگار همین قبل غروب بود

کاش معبودت می ماندم

 کاش دریا کم عمق بود

کاش نمی مردی از قحطی فرجام بی خفت من!

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٥


+ ماه و هالی

خورشید برای هالی دست بالا زد و ماه رفت

سنگ صبورم با نگاه بر آسمانم بر باد رفت

یک نفرمی پرسد ازمن چه کسی ماه تورا با خود برد؟

چه کسی غیره تو از گم شدن سنگ صبورباخود مرد؟

آسمان گریه نکن اگر اکنون ماهت نیست

اگر فرصت خنده از ازدیاده آهت نیست

 تونمی دانی چند نفس تا مرگ من آه هست

تونمی دانی در آسمان فقط یک ماه هست

آسمان تو چرا ستاره ی دنباله دار راه دادی؟

آفتاب تو چرا دستش به دست ماه دادی؟

روزگاری دو سه چند شب تا ماه راه بود

همه ی دلخوشیه من گریه برای ماه بود

غافلید،خوش خیالید که هنوز ماه هست

در خیالتان دوریه ماه فقط یک ماه است

                                        به یک شکل دیگه نگاهش کن

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٥


+ معبود دل سیاوش

تورا در جسم های مختلف دیدم

تو را در ایثار آن کودک که در سرما لباسی بر مردی پلید میداد شناختم

تو را در جسم مادری روسپی کز دروغ کودکانش زجه هایش را بغض می کرد و بغضش را نسیحت به یک لبخند.....

تو را در روح دختری دیدم که با وحشت به سگ هاران بی ارزش برای لحظه ای لبخند غذا میداد به هر قیمت 

 تو را دیدم گناه کار معبود گشته ی زیبا!

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٤


+ طعم عسل سال 1385

                                    طعم عسل

اگر تا آخر عمر داد بزنی که دنیا تمام شدنیست، اگر باور کنیم که همه چیز دروغ هست و خواهد بود،اگر زمانی برسه که به همه ی انسانها لقب حیوان بدهیم، و اگر روزی دیگر هیچ کس معنای اعتماد رو درک نکند، باز هم لحظه ای از عشق خواهی گفت ،به خدا پناه میبری و می گویی دوستت دارم و این همه ی انگیزه برای زندگی خواهد بود........

...
ادامه مطلب
نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٢


+ مترسک

من همون مترسک زشت با کلاغها هم نشینم

چند تا دست و پای چوبی مثل چوب زاغ نشینم

ی لباس تنگ کهنه تنها هدیه ی زمونست

برای مترسکی که توی قلبش کاه و پونست

تنها هم نشین قلبم کلاغ و گنجشک و زاغ

 منم اون مترسکی که تک و تنها توی باغ

باغبونی که من ساخت دلش به میوه هاش باخت

دیگه حتی عید نورورز واسه من لباس نمی بافت

دو تا دکمه جای چشمام دو تا چوب هم جای دستام

کلاغها چشمام رو بردن ....................

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٢


+ دو رنگ

باهمان نگاه که روزی با من عشق شد

از من دور شد و زیباییم زشت شد

با صداقتی که روزی دوستم می داشت

برای از یاد بردنم  مرا پنته  می پنداشت

شیرین لبانی که روزگاری مرا می بوسید

ناسزایم گفت بوسه بر لبهای او دوزید

نازنینم روزگاری دلکش مهربان بود

از نجابت بر گل شمع کبوتر میهمان بود

نازنین من عشق مرا به یغما برده

دلک کوچک من دلگیر و تنها  مرده

نازنین نکن این ظلم با دگران هرگز

که من اینک غمگینم  ، خدا خوابش برده!

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۱


+ ادامه ی سناریو..

آخ که سرتاسر فکر بعضی از مردم واره ها در سراسرعمر مثل تن نوزاد در رحم بدبو و بد رنگ مانده وعجبا که تلاشی نمی شود برای استحمام افکار، غریزه ها ، ایده ها و آرمانهای روح این مردم واره های طبیعت نشین

دست شستم از صبح به صبح فکر شام هر شب بودن!

اولین کس نبوده ام که پیش از حادثه عزاداری کرده ام آخرین نیز نیستم

احساس رخوت بدنم بیشتر اوقات به خاطر عزاداری حادثه ای هست که در آینده اتفاق خواهد افتاد

زمان حتی با نیامدنش بر سپید تر شدن موهایم می افزاید و این هم معادله ی دیگریست از جبر بی پایان زندگی

هر نفس که می گذرد از این غروبها عمر من تباه تر از قبل می گردد. از من نپرس چی می کنی با این همه نا امیدی یا چطور زنده هستی!

تو هرگز نمی فهمی که چه شوری برای زندگی در من هست

من فقط یک نفرم

لازم نیست تا پرستویی خانه سوخته باشی تا بفهمی احساس مرا .من فقط یک نفرم

لازم نیست مثل من گذر کنی ، من فقط یک نفرم

نه کتاب خواهم شد نه نقاشی و نه حتی لحظه ای از یک موسیقی بی نوا

خاطره می شوم در دل کسانی که هر چند سال یکبار شاید لحظه ای یادم را به یک آه دعوت کنند همین و بس

امروزم چند سطر بی هویت از سرگذشت سر گشته ام بود، فردا را عشق است!

راحتگاه یا منزل تنهاییمان حرف هایی را با مزه ی تازه تر به ما می آموزد

خرسند کسانی که اتاقشان خوشرنگ است و کم گلایه

اتاقی که به دنیای بیرون فرصت نخواهد داد آرزو هایش را تسخیر کند، درست مثل ارواح ما

پشت هر صحنه از اتفاقی که در جریان است تصوری پیداست

کاش میشد تصوراتمان به وضوح واقعیت باشد اما............و خدارا شکر که نیست چون اگر بود باید همه را کوچک می کردم تا به من بگویند بزرگتر!

این است دوران مدرن!

حس کج نیتی حس خود خواهی حس آبرو داری با بی آبرو کردن همنوایان، حس بی وجدانیه من وما ومن هم معترفم که گاه بی وجدانی کرده ام با اینکه با پررویی سخن از پاکی به لب آورده ام ، اما بوی مانده ی لجن وجودم را بهتر از هر کس احساس میکنم

من و تو فرو رفته ایم بی آنکه بخواهیم و فروتر میرویم در آسودگی خویش به قیمت ذلالت و از تنهایی مردن دیگران

وقتی در لذت خویش دیگران را میمیرانیم و در آن حال مهم نیست زیاد

من وتو درست لحظه ای که باید دست از قتل برداریم و درست زمانی که باید به باید فکر کنیم و دقیقا وقتی که باید به نبایدها فکر کنیم همه چیز را زیر پا میگذاریم.

وقتی صداها ، سیماها وهنرها همه ناهنجارند پس شاید تقصیر ما نباشد که هنجارها را زیره پا بگذاریماین همان کاریست که بی وقفه انجام داده ایم و در خاطرمان نمی ماند

دریغا سالها پیش از اینکه کشف کنم افکارم بیشتر از هر کسی از هم گسیخته ، به این باور رسیدم که هدایت فقط از یک راه امکان پذیر است........

                                                           شاید ادامه داشته باشد

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۱


+ پیله

در پیله ام یاد گرفتم تا آخرین شهد گل پروانه ات بمانم

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۱


+ ادامه ی سناریو

.........پس شاید تو وجود نداری

شاید با بودنم یاد گرفته باشم چگونه قیاس کنم فرق خوب بودن یا نبودن را

هردو را همان اندازه   که تو می توانی بفهمی وزن هوای روی زمین چه میزانی  دارد می شناسم و فکر می کنم این مقدار زیاد است

چرا که می توان برایش جوابی تقریبی پیدا کرد 

منتظر پرستش افکارت نباش تا هنگامی که فکرت مغایر با خوشبختیه بر حق دیگران یا دیگری باشد

منتظر هر که هستی به سراغت خواهد آمد اما......بگذریم

روزهای آینده غروبهایی دلگیر برایت دارد که صدای پیانو مغموم تر از روز تولدت که هیچ آشنایی به تو نگفت تولدت مبارک!

اکنون تو سرتاسر شادیست بلند شو چرا که من اکنون در آینده ات عطر غمناکی حس میکنم

از باغ تاک و سیب آمده ام،از برف بازی روز جمعه، از لار، از تپه های سراسر کلزای بابل از کله پزی بچه محل(تجریش)، از چهار شنبه سوری از شب شعر رایزن!

و اینک در اتاقم هم نوا با نوایی مغمومم

فرشتکان اگر به میهمانی رفته اید یادم یادتان را فراموش!

چشمانم را عوض کن ، من دو چشم ساده می خواهم با نگاهی ساده تر

رویایم را نیز عوض کن من رویایی دست یازیدنی تر می خواهم

برایم آینه ای هدیه بیاور که شکلی زاده ی افکارم رو به من نشان ندهد

بی طردید هر شکلی و هر تندیسی زاده ی محرکی  از جایی و در زمان مشخص اراده ای و نیرویی است

فقط شکل بی هویت زمان است که از این قائده مستثناست

من زمان را شکل بخشیده ام ، اما نیروی شکل دهنده ی طبیعیه زمان را هرگز نشناخته ام

با همه ی آنچه از زندگی آموخته ام اما هنوز به اندازه ی یک سگ دست آموز زندگی را درک نکرده ام

آنچه سگ میداند و من نمیدانم، این است که او میداند و معتقد به دانستنش است.

اعتقادی همیشگی......!، اما اعتقاد من اعتقادیست که در گروی زمین و زمان تغییر شکل می دهد و از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود و حتی انرژی درونی دانسته هایم از سیرتی به سیرت دیگر تبدیل می شود

آخ اکر حس دلتنگی مهار شدنی بود ، دیگر هیچ وابستگی به هیچ ماده یا روحی نداشتیم و آزادی را درک می کردیم

و در این صورت آزادی وحشتناک ترین غم نامه ی زندگی می شد

خم یازه یعنی بارور کردن قدرت اندیشه و خم یازه یعنی فرو رفتن در نبود اندیشه ی ذهن، رفتن یا خواهش رفتن به دنیای خواب به دنیای واقعیت و افکار بی قید و بند

٩ بیت شعر سالهاست که مرا در خواب مستمع می شناسد و من در بیداری دیگر فراموش می کنم سرا پا گوش بودن را

کسالت خم یازه را بیدار میکند، یا انسان را خواب می کند و یا بیدار ، یا خواب را بیدار می کند و یا بیدار را خواب

مغز عضلانی و خوش رنگ بدرد هیچ کس نمیخورد مثل بدنی کرم زده!

                                                              ادامه دارد

نویسنده : سیاوش مهرورز ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۱
تگ ها: سناریو